مسدود می باشد .
رضا
به کلبه ی تنهاییهایم خوش آمدید
مسدود می باشد .
رضا
کلمه خداحافظ برام غیر قابله هضمه ولی هر چیزی یک روزی تموم میشه حتی دوست داشتن چه برسه به این کلبه تنهایی .
دیگه تنهاییامو برا خودم می نویسم و همدمی ندارم اینم خودش زیباس نمی گم خداحافظ تا امیدی برای برگشت داشته باشم فقط میگم
به امید دیدار ![]()
![]()
![]()
براتون ارزویی خوشبختی می کنم![]()
![]()
![]()
سلام دوستان خوبین شرمنده واسه اپم میدونم خیلی مسخره است ولس خوب چه کنم نتونستم مطلبی زیبا تر اپ کنم ازتون معذرت می خوام
كدخداي روستايي در گذشته هايم
تحديد كرد
اگر اينبار به گذشته برگردي
اعدامت مي كنم !
اما من
تيله هاي آبي ام را
در چشم هاي دختري جا گذاشته بودم
كه اگر از چشمه اي
در گذشته آب مي خورد
من در آينده ام
سير مي شدم
هرگز آن كدخدا را دوست ندارم
كه اثر انگشت تمام دختران روستا را
در طرح معصوميت يك قالي
زير پا گذاشت
هرگز او را دوست ندارم
كه بهار روستايمان را فروخت
به ده بالايي
و با دستانش
دهان تمام چشمه هاي اين حوالي را
به قصد مرگ گرفت
و تحديد كرد
اگر اين بار به گذشته برگردي . . .
پرنده بر شانه هاي انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها
را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است
اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي
نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.
اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گريست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در دنیا به دو چیز بیش دل نبستم یکی پاییز و دیگری شب .پاییز را به خاطر غربت و تنهایی و غروب خونینش و شب را به خاطره همرنگی با سر نوشتم می پرستم در پاییز غروب و دلتنگی برایم عا لمی دارد و دیوانه وار در غروب گریستن مرا به یاد معشوق بودن برای معشوق بودن درد دل کردن همه و همه دریچه ای به سوی دنیای
عشق.....!!!
سلام سلام خوبین؟
شرمندم برای دیر اپ کردنم خوب چی کار کنم انگار این اپ کردنه من طلسم شده بود حالا هم امدم تا این طلسمو بشکنم امروز تولدمه که با تولده امام زمان یکی شده خوب چی کار کنیم دیگه من انم دیگه ![]()
![]()
گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند . خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود امدم او رفته بود دل زدستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
تو به من می خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الود به من نگاه کرد
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من ارام ارام
می دهد ازارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
ممنونم که بهم سر زدین و تو شادیام شریک شدین همیشه پیروز و سر بلند باشید